نغمه عاشقی

اول سلام

 

سـلامي چو بوي خوش آشـنايي
بدان مردم ديده روشـنايي

درودي چو نور دل پارسايان

بدان شمـع خـلوتـگـه پارسايي

نـمي‌بينـم از همدمان هيچ بر جاي

دلـم خون شد از غصه ساقي کجايي

ز کوي مغان رخ مـگردان کـه آن جا

فروشـند مفـتاح مشکـل گشايي

عروس جهان گر چه در حد حسن است

ز حد مي‌برد شيوه بي‌وفايي

دل خسته من گرش همتي هسـت

نـخواهد ز سـنـگين دلان موميايي

مي صوفي افکن کـجا مي‌فروشـند

کـه در تابـم از دسـت زهد ريايي

رفيقان چنان عهد صحبت شکستـند

کـه گويي نبوده‌ست خود آشـنايي

مرا گر تو بگذاري اي نـفـس طامـع

بـسي پادشايي کـنـم در گدايي

بياموزمـت کيمياي سـعادت

ز همـصـحـبـت بد جدايي جدايي

مـکـن حافـظ از جور دوران شکايت

چـه داني تو اي بـنده کار خدايي
 

----------------------------------------------------------------------- 

با اینکه پاییز گذشت :  

بگذار پاییز بیاید

وبا چرخ دستی خسته اش

از کنارمان عبور کند

آخر می دانی !

پاییز از بهار است و دل بازتر است

این که خودش را

زیر دست و پای خیابان می ریزد

و نام قدیمی اش « خزان » را

هنوز فراموش نکرده است !

ما متولد پاییزیم

شناسنامه مان یک برگ نارنجی،

متمایل به سوخته است ...

ما از دل مرگ بلند می شویم

و زندگی می کنیم !

ما متولد پاییزیم ...

( ناصر فرضیان )  

-----------------------------------------------------------------------

و تو :  

به یاد تو می افتم

به یاد با تو بودن

در کنار تو بودن

به یاد بوسه های شیرین لبانت

دوباره مستم

به یاد تو هستم

شاید که بیایی و بگیری دستم

و خلاصه کنی در کلامی، تمام هستم

شاید که نبنی بی تو چرا اینگونه نشستم

و در تمام لحظات در خود شکستم  

-----------------------------------------------------------------------

و اما حالا :

شاید بی معرفتی بود اگر روزه سکوتم را امروز نمی شکستم و چیزی نمی نوشتم. با اینکه روز تولدم گذشته ولی خب باید از تمام دوستانم که به یادم بودند تشکر کنم. امسال اتفاق عجیب و جالبی برای من افتاد، امسال هم به مانند سال پیش روز تولدم تهران نبودم ، خیلی از دوستانم تماس گرفتند و این روز را به من تبریک گفتند، حتی کسانی که انتظاری از آنها نداشتم هم پیام کوتاه "تبریک تولد" برایم فرستادند. بعد از برگشتنم قراری برای یک کوهنوردی ساده گذاشتیم. اما هیچ فکر نمی کردم یک کیک تولد تو شیرپلا با گذشت شش روز از تولدم غافل گیرم کنه . این روز سرد پاییزی ، به همراه بارش برف سرد اما دل انگیزش، تو ارتفاعات تهران دلم رو گرم کرد، وقتی بر می گشتیم خیلی فکر کردم ، ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم ، نمی دانم باید به چه نتیجه ای می رسیدم یا اصلا باید به نتیجه ای میرسیدم یا نه، اما یک چیز را فهمیدم و آن این بود که من تنها نیستم ، هنوز دوستانی دارم که گرما بخش دل سرد من باشند، اصلا با وجود این دوستان چرا باید دل من سرد باشه، ( به قول آقا فرزاد: نگو این حرفو، زشته زشته زشته ) پس از همین جا بازهم از این دوستان عزیزتر از جانم تشکر می کنم. امیدارم بتونم این دوستان را برای خودم نگهدارم و روزی برسه که بتونم تمام الطافتون را جبران کنم. انشاء الله که همیشه دلهاتان گرم و شاد باشه.

-----------------------------------------------------------------------

و در انتها :

 

خوب در این چند وقت هم اتفاقات جالب دیگری هم افتاد که باید به آنها اشاره کنم .

  1. برگزاری مراسم عقد خواهر و دوست بسیار خوبم لیلا که خوب به خاطر داشتن مشغله های بسیار کاری نتونستم تو مراسمشون شرکت کنم. البته عروسی نزدیکه انجا تلافی می کنم. این اتفاق مهم را به لیلا و رضا از صمیم قلب تبریک میگم .

  2. برگزاری مراسم عقد برادر عزیزم علی رضا که خوب اینهم از روی بی معرفتی ما زیر سیبیلی رد شد. به انها هم تبریک میگم. البته در رابطه به اینها همین جور که به شبنم گفتم : امیدوارم عروسی بچشون ( عروسی اینها اونقدر نزدیک نیست، تابستان 87 اما تا اونموقع صبر می کنم)

  3. برگزاری مراسم عقد دوست و برادر عزیزم ناصر. از آنجایی که من هیچ حرفی برای گفتن ندارم و خودش تمام واقعیات را برای میترا تعریف کرده و جایی برای زیراب زنی من نگذاشته ، باید بگم که فقط می توانم بهترین و زیباترین لحظات زندگی را براشون از خدا بخواهم. البته نا گفته نمانه که بعضی ها روز بعد از عقدش وقتی با شیرینی وارد محل کارش شدم منو جای اون اشتباه گرفتن. بیچاره ندا گیج شده بود .

خوب از برگزاری مراسم عقد دوست خوبم یوسف و خانمش فائزه خانم ، مهدی و محمد دو برادر بزرگوار که خیلی ها باورشون نمی شد که بالاخره اینها هم طلسم را شکستند و در آن واحد هردو به دوران خوش تجرد پشت کردند نباید گذشت به همه این دوستان عزیز و همسران گرامی شان تبریک میگم و امیدوارم در سال آینده توفیق داشته باشم تا در مراسم عروسی تک تک شان شرکت کنم.

خوب می بینید که سال آینده چقدر شلوغه دقیقا از 1/1/1387 که به عروسی دعوت شدم تا آخر سال کار دارم.  به قول قدیمی ها میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. خوب منم امیدوارم.

دیگه جونم برات بگه که کلی حرف دارم. اما بمونه واسه یه فرصت دیگه . خیلی سرتون را درد آوردم.

-----------------------------------------------------------------------

و حرف آخر :

با توام ،

نمي دانم کي و چرا به ياد من خواهي افتاد؟

اما بدان که من مجنون نبودم، از جنون هم چيزي نمي دانستم،

فقط مشق عشق کردم، تو گفتی و من نوشتم،

ديگران هم به خنده گذشتند.

فقط نمي دانم چرا همه "خنديدند"! و گذشتند؟

 

...



در مدح عاشورائیان

به پيشگاه امام حسين (ع)
*********************
ايل بهار پشت سرت صف كشيده بود
پيش از تو هيچ حادثه اين را نديده بود
زخمي ترين غريبه ! اين قوم روبرو
پاييز چشمهاي تورا خواب ديده بود



به او كه جانبازي را معناي ديگر بخشيد
**********************
از آب گذشت و گاه ترديد نبود
بر شانه ي ظهر دست خورشيد نبود
وقتي كه ستاره از نگاهش مي ريخت
در باور مشك ...هيچ اميد نبود


به آستان بانوي حماسه و شكيب
***********************
بانو ! پرنده هاي پريشانيت چه شد؟!
شرجي ترين ترانه ي بارانيت چه شد؟!
حالا تمام رنج زمين روي دوش توست
با من بگو...بگو دل طوفانيت چه شد ؟!


به آگاهان وآفرينندگان عصر روز دهم خلقت!
************************
بيدار وشان به خواب مي خنديدند
در ظهر عطش به آب مي خنديدند
در فصل جنون نيزه ها پيدا بود
تا شانه ي آفتاب مي خنديدند

 

...



تولدت مبارک

سلام به دوستان عزیزم

ببخشید که چند وقتیه که نیستم و چیزی نمی نویسم. البته همینم که می نویسم خواننده زیادی نداره . دلیل یادداشت امروز به بهانه تولد یکی از دوستان بسیار خوب و با ارزشم است . کسی که خیلی اذیتش کردم ولی با بزرگواری و گذشتی که داره همیشه یک جوری گذشت کرده . به قولی حق خواهری را همه جوره برای من تموم کرده. و من می خواهم اینجا از این خواهر بزرگوارم تشکر کنم و بهش بگم :

لیلای عزیم تولدت مبارک . امید وارم در تمام مراحل زندگیت موفق  و منصور و پیروز باشی، بابت تمام خوبیهایی که در حق من کردی ممنونم و مطمئنا هیچ وقت فراموش نخواهم کرد و منو بخاطر تمام بدی هایم به تو ببخش.

برادر کوچکت مهدی  

امشب چه شبی روشن و زیبا و مصفاست

احسنت، به این جشن دل انگیز که برپاست

گوئئ که بهار آمده و غنچه دمیده است

کز قلب همه پیر و جوان ولوله برخاست

عشق است و سرور است و گل و روشنی و نور

اسباب نشاط دل و جان هر دو مهیاست

گویا که گلی پای نهاده ست به گیتی

کز فرّ و شرف، آبروی جمله ی گلهاست

میلاد تو ای چشمه ی خورشید، مبارک

امیّدی و جایت به درون همه دلهاست

با رقص و طرب گویمت، این جشن مبارک

برخیز، که مجلس، ز تو زیبا و دلاراست

(حسین حقایق جهرمی)

...



بوی جوی موليان ...

سلام

شاید علت اینکه امروز دوباره مطلبی نوشتم این باشه که داستان زیر را خواندم. به شما هم پیشنهاد می کنم که حتما بخوانیدش. مطمئنا دنیای دیگری هم هست که می توانم در آن آواز بخوانم و بسیاری از حرفهای دلم را بزنم.

 

 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می‌ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود " اطلاعات لطفآ " بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم " اطلاعات لطفآ ".

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

- انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد .

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

یک روز دیگر به " اطلاعات لطفآ " زنگ زدم .

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم .

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .

()()()()()()()()

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم . 

()()()()()()()()

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد.

 

 

 

امروز که این متن را می نویسم شاید آخرین روزی بود که به بازگشتت امید داشتم. هر بار که می دیدمت، با اینکه بهت گفته بودم ازت متنفرم ولی باز احساس می کردم تنها کسی هستی که دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت. گفته بودم فراموشت کرده ام ، اما نفهمیدی که عکست را هر روز می دیدم و باهاش کلی درد دل می کردم و در آغوشم می گرفتم و نازش می کردم، و از سر تا پا می بوسیدمت، درست مثل اون روزها.

اما حالا دیگه مطمئنم برگشتی در کار نیست و من ... . بعید می دانم ولی شاید تو این روزها را یادت نباشه ، خرداد ماه 1385 ، یادش بخیر ، دیگه باید فراموش کنم، همانطور که فراموش شدم. اما منم میگم :

" دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند "

...




 

بيا دست قشنگ مهربانت را عصايي کن که برخيزم
و شورانگيز وشاد آلود به دامان شقايقها بياويزم
بدزدم تيشه فرهاد عاشق را و بي پروا چنان رعدي
بناي سنگي غم را فرو ريزم بسازم کلبه عشقي
بسازم کلبه عشقي ميان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحي دگر از عشق اندازم و نقش ديگري ريزم
بيا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگين شب آويزم
کاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
برگهاي آخر تقويم عشق
حرفي از يک روز باراني نداشت
کاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمودو قرباني نداشت
همه رفتند کسي دور و برم نيست
چنين بي کس شدن در باورم نيست 

*********************************************  

تو میروی و انگار آسمان میداند
سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند
تو میروی و دلم را غروب میگیرد
تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد
به پای گریه های یک نگاه می نالد
پرنده ای برای چشم های تو میخواند
تو میروی و دلم را سکوت میگیرد
دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد
دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد
برای غنچه های غم شکوفه می چیند
تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد  

*********************************************  

بي گمان روزي تو را در خود هويدا ميکنم
عقده هاي مانده را از خويشتن وا ميکنم
درد دل ها ميکنم ازمدت هجران تو
بعد هر حرفي " دريغا ... اي دريغا" ميکنم
مي نشينم روبه رويت خيره و مبهوت تو
از نگاهت عشق را با خويش معنا ميکنم
با زباني ساده مي پرسم دليل رفتنت،
درسکوت ساکتت آن را هويدا ميکنم
لحظه هاي بي تو بودن مرگ بود ُ و مرگ بود
روزهاي عمر خود را در تو پيدا ميکنم
گرچه مي دانم که باطل باشد اما در خيال
ماندنت را لحظه لحظه من تمنا ميکنم
خوب ميدانم که بايد رخت از اينجا برکنم
گرچه درپيش تو من امروز و فردا ميکنم
گريه ام مي گيرد و و پنهان زرويت ميکنم
تو زمن مي پرسي ومن ازتو حاشا ميکنم
مي روم درباغ وبا ياد تو تنها مي شوم
مي نشينم گوشه اي "گل " را تماشا مي کنم 

...




 

آمد اما بي صدا خنديد و رفت
لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت
آمد از خاك زمين اما چه زود
دامن از خاك زمين برچيد و رفت
ديده از چشمان من پنهان نمود
از نگاهم رازها فهميد و رفت
گفتم اينجا روزني از عشق نيست
پيكرش از حرف من لرزيد و رفت
گفتم از چشمت بيفشان قطره اي
ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت
گفتمش من را مبر از خاطرت
خاطراتش را به من بخشيد و رفت

**************************************

غربت آن نيست که تنها باشي

فارق از فتنه فردا باشي

غربت ان است چون قطره آب

تشنه ديدن دريا باشي

غربت آن است که مثل من و دل

در ميان همه کس تک و تنها باشي

**************************************

من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان
آتش زدم كشتم
من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم
يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم
من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
يارم رفت ...

**************************************

مي خوام بگم: دوسِت دارم! به پنجره ! به آسمون!
به اين شب ِ آينه دزد! به تك درخت ِ كوچه مون!
مي خوام بگم: دوسِت دارم! به تو! به اسم ِ نقطه چين!
به گريه هاي بي هوا! به كولي ِكوچه نشين!
مي خوام بگم: دوسِت دارم! به هر رفيق ُ نارفيق!
به شاعراي بي غزل! به جنگلاي بي حريق!
ميخوام بگم: دوسِت دارم! به قاتلم! به روزگار!
به اون كسي كه ميندازه به گردنم طناب ِ دار!
دنياي ما عوض مي شه، تنها با اين جمله ي ناب:
دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم تو اين عذاب!
مي خوام بگم: دوسِت دارم! به بادبادك! به مدرسه!
به تركه ي خيس ِ انار، كنار ِ درس ِ هندسه!
ميخوام بگم: دوسِت دارم! به مرغ ِ عشق ِ بي قفس!
به جغد ِ پير ِ بد صدا! به ني زناي بي نفس!
ميخوام بگم: دوسِت دارم! به هر چي خوبه، هر چي بد!
به خونه هاي كاگِلي! به سيباي توي سبد!
مي خوام بگم: دوسِت دارم! به بغض ِ تلخ ِ انتظار!
به بدترين فصل ِ سفر! به آخرين سوتِ قطار!
دنياي ما عوض مي شه، تنها با اين جمله ي ناب:
دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم تو اين عذاب

...



. . .

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

درعصرهاي انتظار،

به حوالي بي کسي قدم بگذار! 

خيابان غربت را پيدا کن

و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن،

کنار بيد مجنون خزان زده

و کنارمرداب آرزوهاي رنگي ام!

درکلبه را باز کن

و به سراغ بغض خيس پنجره برو!

حرير غمش را کنار بزن!

مرا مي يابي

سلام نمي کنم به اين دليل که در تمام اين روزها در اين ديار منتظر نشسته و با دلي پر حرف روزه سکوت گرفته بودم و تو نديدي. اگر چيزي ننوشتم دليل بر نبودن و انگيزه نداشتن و نداشتن مطلب نبوده و نيست.

ديگر نمي خواهم روزهاي سرد گذشته تکرار شوند. پس برو ، برو ، برو .

تو متعلق به شهري هستي که من ده نشين در فرهنگش تعريف نشده ام.

بگذاريد بتم را بپرستم ، بخداي يگانه ي خودتان من هم يگانه پرستم.

نمي دانم روزه سکوتم کي خواهد شکست.

شايد شيشه عمر من زودتر از آن شکست.

...



زير درخت هلو

شانه هایم لرزید. اولین بوسه تو زیر درخت هلو. امروز در باغ قدم می زدم و خاطرات سالی را که گذشت مرور می کردم. شاید اگر به یاد خاطراتمان زیر درخت هلوی باغ نمی افتادم جرات نوشتن این نامه را پیدا نمی کردم . یاد روزهای با تو بودن. یادش بخیر ، یاد آن اولین بوسه تو در آن کوچه خلوت زیر درخت هلو.

دلم گرفت. نمی دانم کجایی. چه می کنی ؟ چرا از من اینقدر دور شدی؟ آن حرفها در آن روزها هیچ نشانی از این روزها نداشتند. پس چرا اینگونه شد ؟ هرچه سعی کردم نقطه تشابهی را پیدا کنم نتوانستم. این روزها برایم روزهای سختی است. آماده شدن برای استقبال از روزهای بی تو بودن. نمی دانم روزهایی را که با تو گذرانده ام را چگونه می توانم بدون تو بگذرانم . پاهایم کمی لرزید. به گمانم پیر شده ام. آری شاید غم دوری تو پیرم کرده است. بیا ببین چگونه همچون پیرمردی به پای جوی آب جاری در کنار درخت نشسته ام و به گذران عمر می نگرم. اگر تو اینجا بودی به حتم با کیسه ای ذرت بوداده در کنارم نشسته بودی و ... . به یاد داری آن روزها را ؟ چه زود فصل ها می گذرند. چه زود دیر می شود. نیمه های شب بود که خود را در کوچه باغ پیدا کرم. به گمانم تمام جاهای پای تو آنجا بود . حتی کوچه ها هم جای پای تورا فراموش نکرده بودند. باور نمی کنی ؟ تمام کوچه باغها را نگاه کردم . فقط یک جای پا بود. آن هم رد پای تو. نمی دانم اگر آن رد پاها به جای نمانده بود چگونه می توانستم با باران و خاطراتت در آن روزها قدم بزنم. گل من روزگارت شادمان باد. 

 

تنها میان کوچه باغ ها

دور از چشم آن همه کلاغ ها

با خاطراتت گریه کردم

با خود می برم یاد تورا من سال ها

(مهدی علی پور)

بامداد 17 فروردین 1386

...




 

  

  

لحظه تحویل سال یک کبوتر سر رسید

سال نو آمد و یادش هم رسید

قطره اشکی ز شوق دیدنش

از میان دل به چشمانم چکید

قلب من از گرمی آغوش او

نقش زیبای رخش در دل کشید

بوسه ای از آن لب شیرین او

مرهمی بر زخم دوریش کشید

خواب بودم یا که بیدارم هنوز

پس چرا اسب امید از کنار من رمید

زمزمه کردم به لب در این سحر

یا مقلب گو چه بود اینگونه قلب من تپید

ای صد افسوس که شنیدم این سخن

آن کبوتر چون خیالت از کنارت پر کشید

مهدی علی پور

( اول فروردین 1386 ه.ش )

سلام . گفته بودم دوباره می نویسم . خب این هم اولین دل نوشته سال جدید. باز هم سال نو رو به تو و خانواده محترمت تبریک می گم . ببخشید که حتی نوشته ام هم خودمونی شد، چون دیگه قرار نیست با کسی غریبه باشم ، هرچند حتی وبلاگم هم این غربت را تایید میکنه. پس ای دوست تو هم با من غریبه نباش و نظراتت رو از من دریغ نکن تا نوشته هام بهتر بشه. بازهم سال نو رو تبریک می گم. امید وارم امروز و فرداتون بهتر از دیروزتون باشه.

یا حق

مهدی – بهار 1386 ه.ش

...




نوروز ۱۳۸۶ شمسی مبارک

                

سال 1385 هم به پایان رسید. بوی بهار آمد و طبیعت جان گرفت . من از این تولد طبیعت استفاه کرده و روزه سکوت خود را می شکنم و با کوله باری از خاطره به انتظار آینده می نشینم. سالی که گذشت با تمام خوبی ها و بدیهایش تجربه هایی شد که ما با سرلوحه قرار دادن آنها در زندگی، قله های بلندتری را با سربلندی فتح خواهیم کرد. در سالی که گذشت پاییز ، همان فصل دلربای من سرآغاز تجربه ای تازه و تلخ بود. تجربه ای که برای بدست آوردن آن از بسیاری چیزها گذشتم . برای بدست آوردنش نه تنها زبان بستم بلکه قلم را هم شکستم. اما امروز قلم شکسته خود را تراشیدم تا باز بتوانم شروع کنم . تا نقشی تازه بر صفحات زندگی رسم کنم. هرچند جای فشار قلم بر روی کاغذم مانده ، همانجایی که نقطه آخر تمام حرفهای نگفته ام شد ، اما باز از سر خط شروع می کنم ، می نویسم تا ثابت کنم حتی اگر درختی را از ریشه در بیاورند باز هم می تواند ریشه کند و شاخ و برگ تازه کند. اگر کسی را فراموش کنند، خدا او را فراموش نمی کند. اگر کسی را کنار بگذارند می تواند در گوشه ای زندگی کند تا خاطرات فراموش شده به یاد آیند و او جان تازه بگیرد.

پس از سر خط شروع می کنم:

به نام خداوندی که آسمان و زمین را خلق کرد.

به نام خداوندی که انسان را آفرید.

به نام خداوندی که عشق و نفرت را با هم آفرید تا که هر بی سر و پایی نام خود عاشق ننهد.

 

سال وفال ومال وحال واصل ونسل وتخت وبخت

بادت  انــدر  شهریـاری  بـر قـرار  و  بـر دوام

سال خرم ، فال نیکو، مال وافر، حال خوش

اصل ثابت،نسل باقی،تخت عالی،بخت رام

را برایتان آرزومندم

مهدی علی پور

بهار 1386

...